تبليغاتX
من و تو و شبهای بلند

گاهی فکر میکنم خوب است  از قالب خودم بیرون بیایم ...نگاه و فکرم را عوض کنم و کمی راحتتر باشم

.گاهی فکر میکنم دارم همه چیز را از نوع سختش به خودم تحمیل میکنم...

کاش میتوانستم صبحها از خواب بیدار شوم بدون آنکه خوابی پریشان دیده باشم...

این هجم افکار گاهی کلافه ام میکند...بی آنکه چیزی آزارم داده باشد!

!! نوشته شده توسط هفسیب | 18:36 | 88/09/04

 

امروز ناپرهیزی کردم و صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیدم و بیرون رفتم و قدم زدم..!!

خوب که فکر میکنم ...توی خاطرات دور و نزدیک...تنها یکبار (غیر از امروز) قصد پیاده روی کرده ام!!

چهار سال پیش بود و باران می آمد و هوا خنک بود...به گمانم همین پاییز بود!...

هوا همین بو را میداد...

 

پ.ن:من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست دارم!!:دی

 

!! نوشته شده توسط هفسیب | 14:18 | 88/08/25


بی خیال این دنیا...

حتی فصلها هم میدانند کی می آیند و کی می روند!

ما این را هم نمیدانیم! 


!! نوشته شده توسط هفسیب | 14:59 | 88/08/20


کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست
که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه
کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه

در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

(دکتر علی شریعتی)


!! نوشته شده توسط هفسیب | 17:14 | 88/08/12

کدبانو

وقتی کدبانو میشوم...

خانه را برق می اندازم...سنگ ها را آینه میکنم...خانه بوی عود میگیرد ...ظرفها هرکدام سر جایش چیده میشود..بوی ماهی کبابی  و خورش قیمه و شیرین پلو ساختمان را برمیدارد...از خانه صدای magic_night می آید...گلها آب میخورند...

وقتی کدبانو میشوم...

مهمانی میدهم...پذیرایی میکنم...میخندم...

...

گاه که کدبانو نیستم اما...



!! نوشته شده توسط هفسیب | 19:18 | 88/07/30

RSS