این روزها حال و روز چندان خوشی ندارم...
بی اشتها و خسته ام...
موجود کوچکی در درونم رشد میکند...که هنوز احساسش نمیکنم!
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست
محمدرضا شفیعی کدکنی

یاد بوی سیب افتادم...سیب تازه از یخچال دراومده نه! سیبی که چند ساعتی توی کیف مونده باشه و عطرش همه جا پیچیده باشه ....
یه جور حس دلهره...یه نوستالژی متضاد از خاطرات خوب و نه چندان خوب!
بوی صبح شرجی اول مهر...استرس کلاس بندی و تلاش برای اینکه با دوستت توی یه کلاس بیفتی!...قیافه ی عبوس ناظم و قهقهه های شیرین!
نه اینکه به قله ی آرزوها رسیده باشم!
که در آستانه ایستاده ام....
تو مرامیبری به هرآنجا که خود میدانی...
و من ...چشم بسته...می آیم...
بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسي......
نلسون ماندلا

